دست نوشته های یک ایرانی
وبلاگ شخصی سجاد صفرزاده

فکر کنم لازم باشه این پست قدیمی رو دوباره بذارم ...

 

کلیک کنید:

چهارشنبه آخر سال یا چهارشنبه سوری

 

 

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ توسط سجاد صفرزاده

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه­های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید، برگ­های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد، نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست؛ نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حــــال روزگار؛ خوش به حـــــال چشمه ها و دشتها؛

خوش بحال دانه ها و سبزه ها؛ خوش بحال دختر میخک که میخندد بنـــاز

خوش بحال جام لبریز از شراب؛ خوش بحال آفتاب

فریدون مشیری

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ توسط سجاد صفرزاده

 یکی از وزرا معزول شد و به حلقه ی درویشان درآمد. اثر برکت صحبت ایشان در او سرایت کرد و جمعیت خاطرش دست داد. ملک بار دیگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نیامد و گفت : معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی.

آنان که کنج عــافیت بنشــــستند

دندان ســــگ و دهان مردم بستند

کـــاغذ بدریدند و قــــلم بشکستند

وز دست و زبان حرف گیران پرستند

 ملک گفتا : هر آینه ما را خردمندی کافی باید که تدبیر مملکت را شاید . گفت : ای ملک نشان خردمندان کافی جز آن نیست که به چنین کارها تن ندهد.

هماى بر همه مرغان از آن شرف دارد

که اســـتخوان خورد و جــانور نیــــازارد

.:>:>:>:>:>:>:>:>:>:>:>:>:>:.

پادشاهی به کشتن بی گناهی فرمان داد. گفت : ای ملک بموجب خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس بسر آید و بزه آن بر تو جاوید بماند .

دوران بقــــــــــا چو باد صــحرا بگذشت

تلخى و خوشى و زشت و زیبا بگذشت

پنداشـت ستمــــــگر که ستم بر ما کرد

در گـــــــــردن او بماند و بر مــا بگذشت

 ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او برخاست.

KKKKKKKKKKKKKKKK

  کسی مژده پیش انوشیروان برد گفت : شنیدم که فلان دشمن تو را خدای عزوجل برداشت. گفت : هیچ شنیدی که مرا بگذاشت؟

اگر بمرد عدو جاى شادمانى نیست

 که زندگانى مــا نیز جاودانى نیست 

 

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ توسط سجاد صفرزاده