دست نوشته های یک ایرانی
وبلاگ شخصی سجاد صفرزاده

سلام

 

کلی تلاش کردیم کلی دل سوزوندیم و کلی حرف گفتیم و شنیدیم تا به ملت، کاشمر رو بشناسونیم. از فرهنگ کهن و دیار ترشیز کهن تا علما و اندیشمندان و چهره های ماندگار

 اما دست مریزاد ...

 به کی نمیدونم ولی به اونهایی که کاشمر رو به صدر اخبار امروز ایران بردند تا جایی که بی بی سی  هم برای دنیا از کاشمر بگه.

این لینک رو ببینید و همین، چون دیگه حرفی برای گفتن ندارم.

 

http://www.asriran.com/fa/news/169468/تجاوز-گروهی-10-نفر-به-یک-زن-در-کاشمر

  • این فقط یک نمونه است، اگه اطلاعات بیشتری میخواید کافی است در google عبارات "تجاوز+کاشمر" رو جستجو کنید.


ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢۸ توسط سجاد صفرزاده

   حدود هفت ماه قبل یکی از دوستان پیشنهادی داد مبنی بر عضویت من در هیئت امنای یک مدرسه، در برخورد اول من با این مسئله چون اطلاع زیادی از هدف و کارکرد این هیئت امنا در مدارس نداشتم نظر خاصی ندادم. توضیحی که دوستم داد این بود که هدف اصلی این هیئت کمک مالی به مدارس هست که خوب طبیعتا من گزینه مناسبی نبودم. ادامه داد که من تو رو پیشنهاد دادم به این دلیل که راهکار بدی و در واقع به جای پول، فکر بدی. نهایتا قبول کردم اما به دلیل مشغله کاری و عدم حضور در منطقه تا به حال در جلساتشون شرکت نکرده بودم و تقریبا مطمئن شده بودم که طبق زمینه ذهنی قبلیم فکر و اوصلا تفکر در جامعه ما خریداری نداره.

   اما امروز برای اولین بار در این جلسه شرکت کردم. مدت جلسه 2 ساعت بود و من فقط شنونده بودم(البته آخر جلسه چند کلامی گفتم). مشکلات عدیده ای مطرح شد. نهایتا گزارشاتی رو ارائه دادن در خصوص بیلان کاری سال تحصیلی گذشته که چند نکته جالب توجه، نظرم رو جلب کرد.

   اولی گزارش بازدیدهای دوره ای بود که مثل اکثر گزارشات این چنینی ملاحظات درون سازمانی در اون موج میزد و تقریبا تمام موارد در بهترین حالت ممکن علامت زده شده بود. برای من بواسطه حرفه ام هیچ وقت ایده آل بودن همه چیز اون هم در تمام بازدیدها اصلا قابل هضم نیست مگر ... .

   مورد دوم که البته در دوران تحصیل خودم هم با اون مواجه بودم شیوه اداره این سیستم بود. روزمرگی شدیدا در صحبتهای مدیر مجموعه موج می زد. یعنی هیچ نشانی از یک برنامه کاربردی مبتنی بر نتایج و آمارهای دوره های زمانی گذشته وجود نداشت.

   والبته جالب تر اونکه در شرح وظایف و اختیارات هیئت امنا مواردی بود که شاید جزیی ترین اونها موارد مالی بود. شاید من زیاد موضوع رو جدی گرفته باشم ولی اگه قرار باشه ادامه بدم باید تأثیر حضورم رو ببینم والا حضور بیجا قطعا مانع کسب است. واقعا و بسیار زیاد سیستم آموزشی ما مشکل داره چه از نظر محتوای آموزشی و چه مدیریت و خیلی اجزای دیگه که فقط امیدوار میشه بود که زودتر حل بشه. در شهر ما هم که اداره مربوطه اش بیشتر به مجلس شورای اسلامی شباهت داره تا ... اصلا هیچی!!

شب بخیر

ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢٤ توسط سجاد صفرزاده

سلام

   امروز یک جلسه کاری داشتم با فرماندار و تعدادی از مسئولان یکی از شهرهای استان، ساعت از ١٢ گذشته بود. مشتی حرف زدیم ، یه جاهایی بحث ما با رئیس اداره راه بالا گرفت. نیم نگاهی به آقای فرماندار کردم تا نظرش رو بدونم ... فرماندار خوابیده بود!! جز خنده کاری نکردم.

   آخر جلسه عذرخواهی کرد و گفت که شب قبل ٢ ساعت بیشتر نخوابیده . انسان بدی به نظر نمی رسید اما نمیدونم مدیر خوبی هست یا ... . بهر حال خیلی فکر کردم که البته هیچ نتیجه ی قابل قبولی نداشت، مثل جلسه مون.

ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢۳ توسط سجاد صفرزاده

سلام

شاید خبر جدیدی نباشه اما بالاخره سازمان تأمین اجتماعی هم فهمید که اینترنت چیه و به چه دردی می خوره و امکان رؤیت سوابق بیمه ای رو برای بیمه شدگان فراهم کرد، که البته حق مسلم ماست، که تا حالا باید حتما نامه می بردی و توی صف و ... دیگه بقیه اش رو بهتر می دونید.

 http://www2.sso.ir/web/sso/home/savabegh

ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢٠ توسط سجاد صفرزاده

     خیلی عادت به گلایه ندارم چون معتقدم تمام اتفاقاتی که برای ما میفته معلول تصمیمات و نهایتا اعمال خود ماست ولی امروز واقعا روز خوبی نبود و این اتفاق آخر از همه ناگوار تر. داستان این اتفاق آخر از جایی شروع میشد که تصمیم گرفتم برخی از دست نوشته های خودم رو که بسیار خصوصی و جزو حرف های نگفته ام بود مرتب کنم و برای همین اونها رو به یک تایپ و تکثیر مطمئن بردم. چند هفته بعد از اینکه اونا رو تحویل گرفتم یکی از تایپیست ها گفت از نوشته های شما خوشم اومده و اونها رو برای خودم کپی کردم، خیلی ناراحت شدم ولی کاری از دستم ساخته نبود اما این تمام ماجرا نبود چون گفت بعضی از اونها رو بنام خودت تو نشریه دانشگاهمون چاپ کردم. هرچی اون بیشتر توضیح میداد من بیشتر ناراحت و شگفت زده میشدم. گفتم که اشتباه کرده و من رضایت به این کار ندارم اما واقعا کاری از دستم ساخته نبود. خواهش کردم اون نشریه رو برام بیاره تا ببینم چی چاپ کرده... .

     نشریه علمی فرهنگی ادبی اجتماعی سیاسی مذهبی باران-سال نهم، مهرماه87-پیام نور کاشمر ! خوب یک نشریه دانشجویی ساده به نظر می رسه اما کاش امشب و پس از حدود سه سال اون رو نمی خوندم. چرا؟ اجازه بدبد صفحه به صفحه باهم پیش بریم.

     صفحه اول که ظاهرا فهرست مطالب رو در خودش جاداده. بعد از بسم الله یک مناجات که نوشته ی من هست و اسمی از من نیست ولو بدون اجازه. با افتخار تمام زیر لوگوی نشریه اسامی اعضا و مطالبشون. صفحه دوم سرمقاله که زیرش مزین به نام حمید عبدالله زاده مدیرمسئول نشریه است و باز هم نوشته ی من بینوا که حتی با چیدمان نسخه ی دست نویسش فرقی نداره. صفحه بعد، یادداشت سردبیر که حیا کرده و اسم خودش رو زیر نوشته نیاورده و اصلا تعجب نکنید که ... .  در صفحه بعد متنی به نام انتظار چاپ شده و نام نامی مژگان السادات موسوی زاده بر بلندای اون خودنمایی میکنه و واقعا چه وقیحانه! چند صفحه ای تراوشات ذهن دانشجویان که امیدوارم اینها دزدی نباشه و حتی نوشته ای از نماینده محبوب شهرمان؟! و چند نوشته ویرایش نشده از من که متاسفانه باید بگم اسمم رو زیرش نوشتن و باز دوباره یک نوشته ی بی صاحب که قرار بود فقط من محرم نگاهش باشم. جالب اونجاست که زیر اسامی باصطلاح نویسندگان نشریه اومده:"حق چاپ برای کلیه مطالب این نشریه متعلق به نشریه باران می باشد."

     بله...! اینها دانشجویانی هستند که آینده سازند، مدیران آینده. همونهایی که سنگ خیلی چیزها رو به سینه می زنند، از آزادی بیان و حقوق زنان بگیرید تا حقوق بشر و آزادی فلسطین. گلایه ی من تنها یک تخلیه درونی  است بر صفحات وب که جانشین کاغذ و قلمم شده و باید متأسف باشم که حتی ساده ترین نویسنده (نه نویسنده که به معنای لغت) هم نمی تونه لحظاتی با خودش خلوت کنه.

.:تنها امید فردای بهتر برای پایان خوش امروز مرهم است:.

ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱٢ توسط سجاد صفرزاده