دست نوشته های یک ایرانی
وبلاگ شخصی سجاد صفرزاده

     خیلی عادت به گلایه ندارم چون معتقدم تمام اتفاقاتی که برای ما میفته معلول تصمیمات و نهایتا اعمال خود ماست ولی امروز واقعا روز خوبی نبود و این اتفاق آخر از همه ناگوار تر. داستان این اتفاق آخر از جایی شروع میشد که تصمیم گرفتم برخی از دست نوشته های خودم رو که بسیار خصوصی و جزو حرف های نگفته ام بود مرتب کنم و برای همین اونها رو به یک تایپ و تکثیر مطمئن بردم. چند هفته بعد از اینکه اونا رو تحویل گرفتم یکی از تایپیست ها گفت از نوشته های شما خوشم اومده و اونها رو برای خودم کپی کردم، خیلی ناراحت شدم ولی کاری از دستم ساخته نبود اما این تمام ماجرا نبود چون گفت بعضی از اونها رو بنام خودت تو نشریه دانشگاهمون چاپ کردم. هرچی اون بیشتر توضیح میداد من بیشتر ناراحت و شگفت زده میشدم. گفتم که اشتباه کرده و من رضایت به این کار ندارم اما واقعا کاری از دستم ساخته نبود. خواهش کردم اون نشریه رو برام بیاره تا ببینم چی چاپ کرده... .

     نشریه علمی فرهنگی ادبی اجتماعی سیاسی مذهبی باران-سال نهم، مهرماه87-پیام نور کاشمر ! خوب یک نشریه دانشجویی ساده به نظر می رسه اما کاش امشب و پس از حدود سه سال اون رو نمی خوندم. چرا؟ اجازه بدبد صفحه به صفحه باهم پیش بریم.

     صفحه اول که ظاهرا فهرست مطالب رو در خودش جاداده. بعد از بسم الله یک مناجات که نوشته ی من هست و اسمی از من نیست ولو بدون اجازه. با افتخار تمام زیر لوگوی نشریه اسامی اعضا و مطالبشون. صفحه دوم سرمقاله که زیرش مزین به نام حمید عبدالله زاده مدیرمسئول نشریه است و باز هم نوشته ی من بینوا که حتی با چیدمان نسخه ی دست نویسش فرقی نداره. صفحه بعد، یادداشت سردبیر که حیا کرده و اسم خودش رو زیر نوشته نیاورده و اصلا تعجب نکنید که ... .  در صفحه بعد متنی به نام انتظار چاپ شده و نام نامی مژگان السادات موسوی زاده بر بلندای اون خودنمایی میکنه و واقعا چه وقیحانه! چند صفحه ای تراوشات ذهن دانشجویان که امیدوارم اینها دزدی نباشه و حتی نوشته ای از نماینده محبوب شهرمان؟! و چند نوشته ویرایش نشده از من که متاسفانه باید بگم اسمم رو زیرش نوشتن و باز دوباره یک نوشته ی بی صاحب که قرار بود فقط من محرم نگاهش باشم. جالب اونجاست که زیر اسامی باصطلاح نویسندگان نشریه اومده:"حق چاپ برای کلیه مطالب این نشریه متعلق به نشریه باران می باشد."

     بله...! اینها دانشجویانی هستند که آینده سازند، مدیران آینده. همونهایی که سنگ خیلی چیزها رو به سینه می زنند، از آزادی بیان و حقوق زنان بگیرید تا حقوق بشر و آزادی فلسطین. گلایه ی من تنها یک تخلیه درونی  است بر صفحات وب که جانشین کاغذ و قلمم شده و باید متأسف باشم که حتی ساده ترین نویسنده (نه نویسنده که به معنای لغت) هم نمی تونه لحظاتی با خودش خلوت کنه.

.:تنها امید فردای بهتر برای پایان خوش امروز مرهم است:.

ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱٢ توسط سجاد صفرزاده